تبليغاتX
•~†ALONE GIRL•~†

alone girl•~†

امروز ميخوام درباره مرگ بنويسم...کلمه اي که شايد در نظر خيلي از ماها زشت و وحشت آور باشه...اما واقعا مرگ زشته...اصلا چي باعث شده که ما به اين نتيجه برسيم که مرگ زشته...از روزي که يادم مياد و شايد هممون يادمون بياد تا چشم باز کرديم و متوجه مفهوم مرگ شديم و شاهد مرگ آدمهاي نزديک و دور از خودمون بوديم هميشه با يه منظره تکراري مواجه شديم...منظره اي که شايد ديگه ديدنش واسه ما عادي شده...منظره چند تا آدم که روي يه قبر نشستن و تو سر و کلشون ميکوبن و آدمهاي اطراف هم ناظر اين صحنه هستن و شدت ضربه دست آدمهاي روي قبر تو سرشون رو به ميزان علاقه طرف به فرد مرده تعبير ميکنن...

واقعا چه رابطه عجيبيه!

يعني هر چقدر محکمتر توي سرت بکوبي و با صداي بلندتري گريه کني يعني علاقه بيشتري به طرف داشتي!!

و بالعکس, اگه به جاي اينکه جلوي جمع  تو سر و کله خودت بکوبي و گريه کني تو تنهايي خودت, جايي که هيچکس نيست تو دلت گريه کني از طرف آدمهاي ديگه به بي عاطفه بودن و احساس نداشتن متهم ميشي...

شايد حق با بيشتر مردم باشه...اگه احساس و علاقه داشتي بايد تو سرت ميکوبيدي اون هم جلوي جمع و ناظرين خاکسپاري!!!
اگه ما نخوايم سر خودمون رو کلاه بذاريم ما جزو کدوم دسته هستيم!؟

قضاوتمون درباره کسايي که بالاي قبر و در واقع بهتر بگم جلوي جمع گريه نميکنن چيه؟؟؟

+ تاريخ پنجشنبه 1390/05/27ساعت 17:53 نويسنده mana•† |

خبرگزاري آريا- من که به حرف هاي اين دختر خانم اعتماد داشتم همراه او به طلافروشي رفتم و يک گردنبند شيک به مبلغ 3 ميليون و 200 هزار تومان خريدم. سپس به ديدن مادر لادن رفتم و هديه تولد را دو دستي تقديم کردم.
به گزارش آريا، يک دل نه صد دل عاشق شده بودم و شب و روزم را نمي فهميدم. هر چه از خانواده ام مي خواستم که به خواستگاري دختر مورد علاقه ام بروند آن ها قبول نکردند. پدر و مادرم مي گفتند تا زماني که وضعيت شغلي ات مشخص نشود نبايد از ازدواج حرفي بزني.
پسر جوان در دايره اجتماعي کلانتري 12 مشهد افزود: در اين شرايط سعي مي کردم دختر مورد علاقه ام را قانع کنم تا صبوري به خرج دهد ولي او هر روز مي گفت برايش خواستگار آمده است و بيشتر از اين نمي تواند براي خانواده اش بهانه جويي و دليل تراشي کند.
من با استرس و نگراني که داشتم دست به کار شدم و بالاخره موفق شدم در يک شرکت مشغول کار شوم. با اين خبر خوش به ديدن دختر مورد علاقه ام رفتم و گفتم که تا چند هفته ديگر به خواستگاري ات خواهم آمد اما او که به ظاهر از شنيدن اين حرف شاد شده بود گفت: عجله نکن چون حالا که ديگر اميدوار شده ايم بهتر است پول هايت را پس انداز کني تا بتوانيم براي آينده برنامه ريزي خوبي داشته باشيم.
يک سال گذشت و حدود 3 ميليون و 500 هزار تومان پول جمع کردم. لادن يک روز گفت: مادرش مي خواهد يک آپارتمان برايش بخرد. او به بهانه اين که بايد نظر موافق خانواده اش را جلب کنم از من خواست يک کادوي گران قيمت براي جشن تولد مادرش تهيه کنم.
من که به حرف هاي اين دختر خانم اعتماد داشتم همراه او به طلافروشي رفتم و يک گردنبند شيک به مبلغ 3 ميليون و 200 هزار تومان خريدم. سپس به ديدن مادر لادن رفتم و هديه تولد را دو دستي تقديم کردم.
حدود 2 ماه از اين ماجرا گذشت و دختر مورد علاقه ام 500 هزار تومان ديگر نيز به بهانه هاي مختلف از من گرفت. با اين وضعيت دوباره جيبم خالي شد و لادن مي گفت بايد چند ماه ديگر صبر کني.
موضوع را به پدر و مادرم اطلاع دادم و آن ها که ناراحت شده بودند گفتند براي مجلس خواستگاري آماده شويم. لادن موافقت نمي کرد که ما به خواستگاري اش برويم و مادرش نيز در تماس تلفني به مادرم جواب سر بالا داد. من و دختر مورد علاقه ام سر اين مسئله با هم اختلاف پيدا کرديم و حدود دو هفته هيچ خبري از هم نداشتيم.
پسر جوان افزود: ديگر کلافه شده بودم و براي گفت و گو با مادر لادن به خانه آن ها رفتم ولي فرد ديگري در خانه را به رويم باز کرد و گفت: اين منزل را به تازگي خريده است.من با تحقيقاتي که انجام دادم فهميدم پدر لادن بازنشسته شده است و آن ها براي هميشه به شهر خودشان نقل مکان کرده اند.
4 ماه از اين ماجرا گذشت و بالاخره او تلفنم را جواب داد و گفت: با پسر عمويش ازدواج کرده است. باورم نمي شد چه مي شنوم و با عصبانيت گفتم پس پول هايي که از من گرفتي را برگردان ولي لادن با حالتي تمسخر آميز گفت: ما با هم حساب و کتابي نداريم. با شنيدن اين حرف اعصابم به هم ريخت و شماره تلفن او و مادرش را به چند نفر دادم تا برايشان ايجاد مزاحمت کنند
+ تاريخ یکشنبه 1390/05/23ساعت 14:26 نويسنده mana•† |

گاهی وقتا خدا درهارو می بنده و پنجره ها رو قفل می زنه

چه زیباست فکر کنی بیرون هوا طوفانی است و خدا مراقب تواست

+ تاريخ یکشنبه 1390/05/23ساعت 13:30 نويسنده mana•† |

سلام بچه ها این وبلاگ داره تعطیل میشه دیگه حوصله ندارمممممممممم تازه تعداد نظرهام خیلی کمه  بای بای بهتون سر میزنم ولی تا نظرات تعدادش زیاد نشه اپ نمیکنم
+ تاريخ چهارشنبه 1390/05/05ساعت 11:34 نويسنده mana•† |

می دونم این همه به پات موندن و اشک بی خود بود....

می دونم تمام خاطره هایی که با هم داشتیم رو باید بریزم دور........

می دونم یه روزی باید واسه همیشه فراموشت کنم........

می دونم که تمام اون دوستت دارم ها همه دروغ بود........

می دونم که غم دنیا رو خوردن خیلی بهتر از غم تورو خوردنه....

می دونم که تمام عشقت مثل حباب بود...........

می دونم که هیچی از این چیزا نمیدونم................

نمی دونم..........نمی دونم............نمی دونم............

 

+ تاريخ پنجشنبه 1390/04/16ساعت 12:6 نويسنده mana•† |

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها

ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به

 خودش جلب مي كنه.


بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا

 مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.


اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از

 اون ستاره نيست.

 

اون موقعي است كه تموم غماي دنيا

هري ميريزه تو دلت.


بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.

 

 تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..

 

باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون

 ستاره ديگه نگاه نكني.


بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي

قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و

 ميبيني اثري از اون ستاره نيست.


اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ

 يه ستاره زيباي ديگه.


همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ای

 كه توي آسمون وجود داره.


اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.

+ تاريخ شنبه 1390/03/28ساعت 13:16 نويسنده mana•† |

اخخخخخخخخخخخخخخخخخخ جون مدرسه تمومم شد بلاخره باورم نمیشههههههههههههههههههههههههه سلامممم یادم  رفت سلام خوبین؟ بچه ها مرسی که بهم سر میزدین ببخشید که نیومدم پیشتون  ولی تو تابستون جبران میکنم            لطفا نظر بدین تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد
+ تاريخ شنبه 1390/03/28ساعت 12:55 نويسنده mana•† |

وقتی کسی رو دوست داری. حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی فقط یک بار نگاهش کنی.


به خاطرش داد بزنی.به خاطرش دروغ بگی.............رو همه چیز خط بکشی حتی رو برگ زندگی.

وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه........فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه.

قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی..........خیلی چیزا رو می شکنی تا دل اون رو نشکنی.

حاضری که بگزری از دوستای امروز و قدیم.........اما صداشو بشنوی شب از میون دو تا سیم.

حاضری قلب تو باشه پیش اون گرو..........فقط خدا نکرده اون یک وقت بهت نگه برو.

حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی..........حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی.

حاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی..........بگی که مهتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی.

وقتی کسی تو قلبته یک چیز قیمتی داری...........دیگه به چشمت نمیاد اگر که ثروتی داری .

حاضری هر چی بشنوی حتی اگر سرزنشه.........به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه.

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش کنی..........پشت سرت هر چی میگن چیزی نگی گوش کنی.

حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس............وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس

+ تاريخ یکشنبه 1390/01/28ساعت 21:23 نويسنده mana•† |

محصل

این یکی از داستان های عشقی، تلخ و شیرین است پسری به نام دارا در یکی از روستاهای کوچک زندگی می کرد.او18 سال داشت و بسیار زیبا بود.او قلبی رئوف و مهربان داشت.دارا در یکی از روزههای پائیزی که که در مقابل خانه ی شان نشسته بود و برای زندگی آینده خود برنامه ریزی میکرد،چشمش به دختری رعناافتاد.آن دختر اهل آن روستا نبود.دخترک بسیار زیبا بود.نام آن دختر سارا بود.هر دوی آنها به هم زول زده بودند و همدیگر را نگاه  می کردند وهیچ یک  جرأت  اول  صحبت کردن را نداشت.یکی دو دقیقه ای به همین صورت  ادامه  داشت  تا اینکه دختر به راه خود ادامه داد و رفت. مدتی گذشت دارا هر روز در فکر سارا بود،حتی در زمانی که کارمی کرد ، درس می خواند و حتی در زمان استراحت فکرش شده بود سارا و سارا وسارا...یک روز وقتی دارا به همراه همکلاسیهایش به روستا برمیگشت،دوستان او پیشنهاد دادند که برای چند ساعتی به



 

روستائی  که در چند کیلومتری از روستای آنها بود بروند وتفریحی بکنند.دارا برعکس همیشه قبول کرد. آنها به روستا رسیدند و به طرف امام زده ای که در ان روستا بود حرکت کردند.دارا ابتدا به سمت آبخوری   امام زاده رفت.در حال نوشیدن آب بود که صدای دختری را شنید، به طرف صدا حرکت کرد.دختری را دید که درحال رازو نیاز بود...بله آن دختر سارا بود و آن روستا محل زندگی او.دارا در گوشه ای در حالی که مخفی شده بود، سارا را نگاه می کرد.وقتی سارا مناجاتش تمام شد به طرف خانه حرکت کرد و دارا نیز او را تعقیب میکرد، تا   اینکه سارا به خانه اش رسید.خانه ای کوچک و قدیمی،در زد پیر زنی آرام آرام آمد ودررا باز کرد و سارا وارد آن خانه شد دارا که خوشحال بود به خانه اش باز گشت.چند هفته ای گذشت.یک روز دارا برای زیارت امام زاده به طرف روستا حرکت کرد.مثل همیشه اول به سمت آبخوری رفت.بعد از گذشت یکی دو ساعت که زیارتش   تمام شد به طرف روستایش حرکت کرد.هنوز داخل روستا بود که صدای ناله و زاری شنید.ناخوداگاه به سمت صدا حرکت کرد ناگهان خود را در مقابل خانه سارا دید.حجله ای در مقابل در خانه قرار داده بودند و اعلامیه ای را روی آن



 

نسب کرده بودند.در ان اعلامیه تصویر سارا دیده می شد،به نامش نگاه کرد نوشته بودند ساره زمانی.حالش بد شد گوئی با پتکی به سرش زده بودند در حالی که گریه میکرد به طرف خانه حرکت کرد.او درآن روز قصم خورد تا



 

با هیچ دختری صحبت نکند و خود را در خانه حبس کند.سال های زیادی به همین صورت گذشت.او 58     سالش  شده بود.دارا قصم خود را شکسته بود و به بیرون از خانه می رفت.روستای آنها به شهر بزرگی  تبدیل شده بود



 

 پارکی در نزدیکی خانه ی دارا قرار داشت.دارا ازدواج نکرده بود به همین خاطر به بچه خیلی علاقه داشت و هر روز برای دیدن بچه ها به پارک می رفت.در یکی از روزهای تایستانی که دارا به عادت همیشگی به پارک رفته بود صدای ناله های پیرزنی را  شنید که آه و ناله میکرد. بی اختیار به طرف او حرکت کرد و احوال او را پرسید سر صحبت بین آن دو باز شد و هر دو شروع به درد و دل کردند.پیرزن اززمان نوجوانی خود صحبت می کرد و می گفت 17 سال داشتم.روزی که به روستای دیگری رفته بودم ،پسری را دیدم که در مقابل خانه ی شان نشسته بود و به من زُل زده بود و نگاه می کرد.آن پسر بسیار زیبا و جذاب بود.عاشقش شدم  ولی دیگر او را  ندیدم. دارا هم شروع به گفتن تمام خاطرات دوران جوانیش کرد.وقتی صحبت دارا تمام شد پیرزن  شروع به گریه کردن کرد و گفت سارائی که عاشقش بودی من هستم و آن کسی که توحجله اش را دیدی خواهر دوقلوی من بود که ساره نام



 

داشت.دارا که چشمهایش را اشک گرفته بود و از روی خوشحالی نمی دانست چه کار کند،در همان پارک از او خواستگاری کرد.و هر دوی آنهابا دلهائی جوان زندگی تازه ای را شروع کردند.



 

***پایان***

+ تاريخ چهارشنبه 1390/01/10ساعت 16:47 نويسنده mana•† |

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.وبه درخواست يکي از دوستانم اين داستان رو گذاشتم حتما بخونيدش خيلي جالبه.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقي به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني۰

اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه تموم خط های تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه. پر میشه از کلمه های (( از اینکه رنجوندمت پشیمونم من رو ببخش یا تو را عاشقانه می پرستم یا مراقب خودت باش )) اما بین این همه پیام یکی از همه تکون دهنده تره (( همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی دگر هرگز نباشد


از یه نی نی میپرسن عشق یعنی چی؟

میگه عشق یعنی بزالی اونم از پفکت بخوله اما فقط یه دونه

+ تاريخ چهارشنبه 1390/01/10ساعت 16:41 نويسنده mana•† |